تبليغاتX
الهه ناز مامان و بابا

خاطره پس از تولد نازنازم

خاطره هاي بعد از تولدنازنین فاطمه به نقل از مامان مهناز _ قسمت اول

همان طور كه تا اين  پست خاطره ها را دنبال فرموده ايد دختر گل ما «نازنين فاطمه» بعد بيش از 18 ساعت تحمل سختي و درد از سوي مامان مهناز قدم به دنياي بزرگ تري گذاشت دنيايي كه هيچ چيزش قابل پيش بيني نيست اما ما به عنوان پدر و مادر همان طور كه بي اندازه از تولد عزيزمان شاد شديم تمام هم و غم مان را بايد بر اين بگزاريم كه آينده خوبي برايش فراهم  تا فرد مثبتي در خدمت به هم نوع هايش بشود. .Painter...   Computer.درست در لحظه ي به دنيا آمدن دخترمان، او را ديدم. در حالي كه خودش را جمع كرده بود انگشتش هايش را مشت و شصتش را با چشم هايي بسته به دهانش گرفته بود، و با اشتهاي تمام مي مكيد،لب هايي بزرگ و پره هاي بيني اي باز،رنگ پوستي صورتي. كم كم حالم بهتر شد با خودم فكر مي كردم كه در اتاق انتظار همسرم چه احساسي دارد. For You حدود دو ساعت از حضورم در زايشگاه مي گذشت كه دكتر گفت به «ني ني»شير بدهم،(مشكلاتي بر سر مسيله شير دادن اتفاق افتاد كه «نازنين فاطمه»عزيز ما تا سه روز فقط آب قند مي خورد بعد از آن كم كم راه افتاد.)ساعت بيست و چهار همان روز من را به بخش انتقال دادند من هم خسته از 9 ماه بارداري به محض اين كه روي تخت قرار گرفتم خوابم برد Nightو اصلن متوجه نشدم كه دختر عزيزم را كي آوردند و كنارم خواباندند.خلاصه تا ظهر فردا ما (مامان مهناز _ بابا برزو _ مامان عاطفه _ خاله جون_ زن دايي _ پسر دايي)در بيمارستان بوديم بعد از ظهر با نظر پزشك معالج ،همسرم براي تسويه حساب و دريافت برگ ترخيص به حسابداري رفت  پس از ترخيص همه با هم به خانه رفتيم.لحظه ورود به منزل هم با هماهنگي قبلي بابا برزو، گوسفندي زير پاي من و «نازنين فاطمه»عزيزم قرباني نمودند.فرداي تولد همسرم متوجه شد كه رنگ پوست دختر گل مان زرد شده است Baby Girlبراي همين از دكتر متخصص اطفال وقت گرفتيم.همسرم و مامان عاطفه جون «نازنين فاطمه»يك روزه را نزد دكتر بردند،دكتر هم آزمايش نوشت،در آزمايشگاه بوعلي آن طور كه بابا برزو تعريف كرده بود از پاي دختر زيباي مان خون گرفتند گل ما تازه يك روزه بود و هيچ خوني نداشت نمي دانيد همسرم چه زجري مي كشيد وقتي كه داشتند خون مي گرفتند و «نازنين فاطمه» از بس گريه كرده بود بي حال شد.در جواب آزمايش نوشته بود كه ميزان زردي 8/17 است،لذا دكتر گفت كه بستري شود. دختر عزيزمان را به بيمارستان ولي عصر برديم و 3 روز بستري شد هر روز غروب آزمايش خون مي گرفتند و روز به روز ميزان زردي كم مي شد.در گوشي بگويم كه ما دور از چشم پزشك و با وجود منع ايشان به دختر گل مان در بيمارستان طي عملياتي چريكي توسط بابا برزو آب انار طبيعي داديم كه همين موجب بهتر شدن زردي دختر عزيز مان شد.بعد از سه روز ميزان زردي «نازنين فاطمه» عزيزمان به 8/11 رسيد و با نظر همسرم دختر گل مان را ترخيص نموديم فرداي آن روز به آزمايشگاه بيمارستان ولي عصر رفتيم و وقتي جواب آزمايش ميزان زردي را تا 10 نشان داد نفس راحتي كشيديم ... 

 


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در یکشنبه 1386/10/30 ساعت 16:33 موضوع خاطره هاي پس از تولد نازنين فاطمه عزيزما | لینک ثابت


خاطره(6)

خاطره هاي قبل از تولد من به نقل مامان مهناز _ قسمت آخر

...دكتر تشخيص داده بود كه پنجم شهريور 1386 نازنين فاطمه گل ما متولد خواهد شد،اما يك غروب باراني من و همسرم طبق معمول براي قدم زدن بازار رفته بوديم كه يك دفعه احساس كردم دختر گلم پايين شكمم افتاد،حال عجيبي داشتم حس مي كردم كم كم فرشته ما طاقتش به سر آمده و مي خواهد هر چه زود تر پا به دنياي بزرگتري بگذارد.از بازار برگشتيم خاله نازنين فاطمه جون هم به منزل ما آمده بود.آن شب شام پيتزا درست كردم هنگام خوردن شام به همسر و خواهرم گفتم:«احساس مي كنم امشب خبرهايي هست و قرار است اتفاقي بيفتد اما من تا پيتزا را تمام و كمال نخورم پايم را به بيمارستان نمي گذارم».بالاخره شام تمام شد حس كردم خيلي سردم شده،تا قبل از آن خيلي گرمم بود،بعد تا ساعت 3صبح 29/5/1386 خوابم نبرد تا حدودي درد داشتم،خلاصه فهميدم كه دارم مادر مي شوم لذا همسرم را بيدار نمودم و با هم به بيمارستان ولي عصر رفتيم،آن شب نازنين فاطمه ي گلم به دنيا نيامد اما فردا شب يعني 30/5/1386 ساعت 30/21 بعد از تحمل درد هاي طولاني و طاقت فرسا فرشته مهربان خودمان را ديدم،بسيار حالت غير قابل توصيفي بود من تمام درد ها را فراموش نموده بودم و دختر عزيزم را با عشق تمام نگاه مي كردم،در طول 26 سال زندگي هيچ لذتي به ميزان لذت به دنيا آمدن نازنين فاطمه جانم نبود و نيست...

تولد آغاز خوبیها شروع زیباییها و لبخند مهربانیها است
صدای پای زندگی صدای پای بهار است
بهاری که سهم ما از آن دعا برای توست
دعا میکنم جاودان و سلامت باشی

نازنين فاطمه عزیزم تولدت مبارک

 کوچولوی نازنازی , تولدت مبارک , خیلی خیلی خوش اومدی خانم کوچولو

امیدوارم در کنار مامان و بابا زندگی شاد و زیبایی داشته باشی و در کنار مان به خوشبختی کامل برسی

 دختر قشنگم دوستت دارم تا ابد


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در چهارشنبه 1386/10/26 ساعت 15:0 موضوع خاطره هاي قبل از تولد نازنين فاطمه عزيزما | لینک ثابت


خاطره(5)

خاطره هاي قبل از تولد من به نقل مامان مهناز _ قسمت پنجم

...ماه هشتم بارداري بود كه امتحا ن هاي پايان ترم شروع شد،براي من در آن شرايط درس خواندن و به جلسه امتحان رفتن خيلي سخت بود.يك روز كه براي امتحان مي خواستم به دانشگاه برم ناگهان پايم پيچ خورد و روي شكم بر زمين افتادم.آن قدر به خاطر اين كه ممكن است به عزيز دلم آسيبي برسد ترسيده بودم كه حد نداشت.در هر صورت امتحانم را با دل شوره تمام به پايان رساندم(بعدن وقتي نمره اين امتحان اعلام شد آن چيزي كه قبل از رفتن به جلسه انتظارش را داشتم نبود ولي به هر حال نمره قبولي بود)خلاصه بعد از امتحان به همراه همسرم با وقت قبلي نزد دكتر متخصص زنان و زايمان رفتيم تا نسبت به سلامت دختر عزيزمان اطمينان پيدا نماييم،ايشان هم پس از انجام معاينه هاي معمول گفت كه فرزند شما سالم مي باشد و همه چيز طبيعي است.ماه نهم را با سختي فراوان سپري مي كردم بسيار سنگين شده بودم اصلن نمي توانستم به راحتي تكان بخورم هر روز غروب كه هوا كمي خنك تر مي شد با همسرم به بازار مي رفتيم تا اندكي قدم زده باشيم.شب ها اصلن نمي توانستم بخوابم زيرا «نازنين فاطمه» عزيز ما مرتب تكان مي خورد و يك لحظه آرامش نداشت.هر وقت من و همسرم با او حرف مي زديم با حركت هاي تندش اعلام مي كرد كه انگار متوجه مي شود با او داريم حرف مي زنيم...


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در جمعه 1386/10/21 ساعت 13:0 موضوع خاطره هاي قبل از تولد نازنين فاطمه عزيزما | لینک ثابت


خاطره(4)

خاطره هاي قبل از تولد من به نقل مامان مهناز _ قسمت چهارم

 

...بالاخره دوم ارديبهشت 1386 وقت دكتر سونوگرافي گرفتيم و به مطلب دكتر بهزاد معماريان رفتيم.ساعت 22:30 نوبت داشتيم.خلاصه بعد از كلي انتظار و ...نوبت به ما رسيد.نمي دانيد چه حالي داشتيم مي خواستيم هر چه زودتر دكتر خبر سلامت و جنس فرزندمان را بدهد،كه سر انجام دكتر گفت :«همه چيز نرمال است»من و همسرم بلافاصله پرسيديم:«جنس بچه چيست؟»آقاي دكتر گفت:«بچه دختر است»و ما دو نفر همين طور هم ديگر را نگاه مي كرديم و مي خنديديم انگار فراموش كرده بوديم دكتر و پرستار ها دارند ما را نگاه مي كنند.سرتان را درد نياورم خيلي خوش حال بوديم،آخر ما همان طور كه در قسمت قبل نوشتم عاشق فرزند دختر بوديم و از قبل برايش اسم «نازنين فاطمه»را انتخاب كرده بوديم.خيلي صحنه زيبايي بود توي صفحه مونيتور يك موجود كوچولو با صورتي گرد هي اين ور اون ور مي دويد معلوم بود كه بچه پر جنب و جوشي است.همسرم تا يك هفته عكس سونوگرافي را گذاشته بود جلوي چشمش و هي نگاه مي كرد و قربون صدقه اش مي رفت.شعر زير را همان موقع گفت كه براي تان مي نويسم:

چقدر باید عکس سونوگرافی را نگاه کرد

تا از اولین گریه ات

پدر به خنده بیفتد...به اشک بیفتد؟

و بابا اولین صدایی که از حنجره پخش می گردد

چقدر شیرینی بازارش کساد شده؟

راه که می افتی

دلی هی پرت می شود

زانوهای زخمی و دست های خاکی

در روز هایی که بابا قدش کوتاه تر به نظر می رسد.

_:«این چیه می خوری؟

سوسک ...وای ...اَخ اَخ».

و تو هی می خندی می خندی می خندی

و چلخ چلخ سوسک خرد می شود.

_:«عزیزم بگذار موهایت را شانه کنم».

و این شد که مهد کودک رفتی و

دل را با خودت به آنجا بردی

ساعت هم انگار گیر کرده

زنگ نمی خورد.

خلاصه اولین روز مهد

ولی خیلی خیلی سخت تمام شد.

امروز دیکته بیست نگرفتی

چقدر گریه کردی...گریه کردیم ،گریه کردید.

بابا باز هم کوتاه تر شد و

کم کم به جای عمود ایستادن

به افق علاقه نشان داد

اما عشق اول و آخرش

با مامان ...


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در سه شنبه 1386/10/18 ساعت 23:0 موضوع خاطره هاي قبل از تولد نازنين فاطمه عزيزما | لینک ثابت


خاطره(3)

خاطره هاي قبل از تولد من به نقل مامان مهناز _ قسمت سوم

 

...يازدهم هر ماه وقت مراجعه به دكتر داشتم.دكتر كنترل دوران بارداري من خانم دكتر هاله رحمان پور زنجاني متخصص زنان و زايمان بود. خلاصه كار هر ماه من شده بود كنترل وزن و فشار خون و...(توضيح بدهم كه غير از رفتن پيش دكتر ماهي  دو بار به ماماي نزديك خانه امان در شهرك كارمندان زنجان براي كنترل مراجعه مي كردم).

بعد ازفروردين 1386 نازنين فاطمه عزيزم كم كم شروع به تكان خوردن نمود و روز به روز بزرگ تر مي شد و به تبع آن تكان هايش هم شديد تر مي گرديد حالت عجيبي است كه فقط ما مادر ها مي توانيم تجربه اش كنيم واقعن بايد از خداي مهربان براي اين لطف خيلي خيلي سپاس گزار باشيم.حس خوبي داشتم هر روز يك حركت تازه من هم هر اتفاق جديد را براي همسر مهربانم هنگام برگشتن از دفتر يا دادگستري با كلي آب و تاب توضيح مي دادم.خلاصه هر دو نفر ما براي به دنيا آمدن ملكه شعر ايران(لقبي كه بابا برزو براي دختر گل مان انتخاب كرده است)لحظه شماري مي كرديم.توضيح بدهم كه تا 2/2/1386 ما نمي دانستيم فرزندي كه اين همه مشتاق ديدارش هستيم دختر است ولي حدس مي زديم دختر باشد. خيلي هم دل مان مي خواست كه فرزند مان دختر شود.


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در یکشنبه 1386/10/16 ساعت 12:20 موضوع خاطره هاي قبل از تولد نازنين فاطمه عزيزما | لینک ثابت


خاطره(2)

خاطره هاي قبل از تولد من به نقل مامان مهناز _ قسمت دوم

                                 View Full Size Image

...از آن روز به بعد بيشتر مواظب بودم.هم چنين همسر عزيزم ،مامان عاطفه و تنها خاله ي نازنين فاطمه نيز هميشه مواظب حال من بودند و بيشتر از قبل به من مي رسيدند تا عيد سال 1386 شديدن تهوع داشتم و هيچ خوراكي جز ميوه نمي توانستم بخورم در ضمن علاقه ي فراواني به خوردن سه ميوه هلو ، به و خربزه پيدا كرده بودم.اما متاسفانه خربزه و هلو در آن فصل پيدا نمي شد.

View Full Size Image                                View Full Size Image

 

 تا اين كه در اوايل ارديبهشت يك روز همسرم هنگامي كه از دفتر كارشان به خانه برمي گشتند برايم هلو خريدند از شما چه پنهان تا آن لحظه هيچ وقت هلو اين قدر خوشمزه نبود جاي تان خالي پلاستيك ميوه را گذاشتم زمين و نشستم يك نفس حداقل دو كيلو هلو را خوردم كه اگر همسرم به كمكم نمي رسيد با خوردن بيش از حد هلو ممكنبود كار دست خودم بدهم...

 

                                                

 


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در جمعه 1386/10/14 ساعت 17:40 موضوع خاطره هاي قبل از تولد نازنين فاطمه عزيزما | لینک ثابت


خاطره (1)

        

 

خاطره هاي قبل از تولد من به نقل مامان مهناز _ قسمت اول

 

در تاريخ 7/7/1384 از شهرستان نوشهر در استان مازندران به خاطر شغل همسرم و قبولي خودم در دانشگاه به استان و شهرستان زنجان مهاجرت نموديم. بعد از گذشتن بيش از يك سال از حضور مان در شهر جديد به اتفاق همسرم تصميم گرفتيم تا «نازنين فاطمه عزيز» را به جمع گرم و صميمي امان اضافه نماييم. در تاريخ 20/9/1385 ناگهان حالم به هم خورد و دچار تب و لرز شدم،هر غذايي كه مي خوردم(ببخشيد)بالا مي آوردم حتي آب خوردن،لذا به اتفاق همسرم به آزمايشگاه  بيمارستان ارتش (نزديك ترين بيمارستان به منزل ما)رفتيم. بعد از 2روز همسرم براي گرفتن جواب آزمايش به بيمارستان رفتند وقتي كه به خانه برگشتند انگار در آسمان پرواز مي نمودند و با فرياد شادمانه اي گفتند:«عزيزم ما بابا و مامان شديم»...


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در یکشنبه 1386/10/09 ساعت 7:0 موضوع خاطره هاي قبل از تولد نازنين فاطمه عزيزما | لینک ثابت


تولد بابا برزو

 

         

۵دي ماه تولد بهترين همسرومهربانترين باباي   دنيامبارك 

        

با هفت تا آسمون پر از گلهاي ياس و ميخك

با صدتا دريا پر عشق  و اشتياق و پولك    

يك قلب عاشق با يك حس بي قرار و كوچك     

فقط مي خواد بهت بگه تولدت                       

         

  برزو عزيزم تولدت را عاشقانه تبريك مي گويم از خداي مهربون خواستار

سلامتي و موفقيت برايت دارم اميدوارم ساليان سال در كنار هم به همراه نازنين فاطمه زندگي خوب و خوشي را داشته باشيم.               

                  

      

                     

Click for Full Size View

 


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


معرفي

  سلامHelloHelloHello

 من نازنين فاطمه هستم در تاريخ 30/5/1386 ساعت 21:30 در بيمارستان ولي عصر به دنيا آمدم.

وزن در هنگام تولد:۴۰۰/۳کیلو گرم

قد در هنگام تولد:۵۳ سانتيمتر

اين وبلاگ خاطرات من است مامان مهنازم از روزههاي شيرين كودكيم مينويسد و بعدا"اين دفتر خاطرات ارزشمند را تقديم من خواهد كرد 

درضمن مامان مهناز  وبابا برزو در تاريخ 13/7/1381 عقد نموده اند و در تاريخ 13/4/1382 زندگي مشترك شان  را  شروع كردند .

بابا برزو وكيل و مامان مهناز دانشجوي كامپيوتر است.

... و من با تولدم زندگي مامان و بابا را شيرين تر كردم.

الان كه 1/10/1386 است چهار ماهم تمام شده است.

 

Image and video hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط مامان نازنين فاطمه در شنبه 1386/10/01 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت